تبليغاتX
قصه از کجا شروع شد؟؟؟؟

ehsase2bare

..:: نويد ::..

ehsase2bare

http://ehsase2bare.blogfa.com

قصه از کجا شروع شد؟؟؟؟

قصه از کجا شروع شد؟؟؟؟

قصه از کجا شروع شد؟؟؟؟

من نوید.(( مسافر ))

19 سالمه.

لازم به گفتن چیزی نیست.

فقط خواهشا تا ته وبلاگو ببینید!!!

Good Luck
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

تو را آنقدر دوست دارم که نمیدانم

اگر روزی بی من طلوع خورشید را

به نظاره نشستی

اگر روزی بی من غریبانه بر سینه زمین

گام گذاشتی

سوگند که موهای چون کمندت را

در هجوم بادهای سرخ پریشان نکنی

سوگند که از چشمهای غزال گونه ات

برایم اشک نریزی

فقط....آری ....فقط برایم لبخند بزن

که لبخندت تفسیر زیباترین طلوع است

برایم چه در کنارت باشم و چه در زیر

تلی از خاک سکنا گزیده باشم

بی تو هر بهار خزانیست مه آلود

بینهایت دوستت دارم تقدیم به کسی که .............................

قصه از کجا شروع شد؟؟؟؟

قصه از کجا شروع شد؟؟؟؟
تقدیم به کسی که .............................
او ...

عاشق عشق و محبت
 عشق و محبتش یک دنیا
 دوستدار همه موجودات
 دل نازک و رحیم
 رحمتش شامل همه
 بخشنده و عادل
 زیبا و دلنشین
 محبت و عشقش بالاتر از مادر
 یاور مظلومان ، امید ناامیدان ، پناه بی پناهان
 محبت وقدرتش بالاتر از عظمت دنیا
پند و اندرزش آویزه ی گوش
 هر که را بخواهد دستش گیرد
 روحش در وجود همه
 بی نیاز از همه ، اما عاشق همه
 مرگ و زندگی ، وابسته به او
 سرسبزی جهان ، به دست او
 گردش روزگار ، به خواست او
 فرشتگان به فرمان او
 جانم به فدای او ، زندگیم مال او
 دوستش دارم
 عشق ومحبتش را به جان خریدارم
 دوستش دارم ، دوستش دارم
 تا آخر عمر و بعد از مرگ 

|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/06/22 و ساعت |
او ...

چه حیف ! او بزرگ شد
و تازه یک سر از تمام این بزرگ ها بزرگ تر
چه گونه من تمام روزهای خسته را
عبور دادم از میان خاطرات کودکی او
عبور دادم از میان بازوان حس گرم او
چه صادقانه بود
بیم های کوچک و بزرگ کودکانه اش
 چه صادقانه بود رنگ حجب او
که می دوید مثل رودی از ستاره ها
 میان کرک ابرهای گونه اش
چه گونه تند رفت و رفت و رفت
ورای دره های فاصله
و عطر یاس دست هاش
میان بوی سکه ها و چرتکه
پرید و محو شد
بزرگ شد بزرگ شد
به رنگ بی شمارها بزرگ ها
 به بعد های فاصله نگاه می کنم
به بعدهای فاصله که پر نمی شوند
با تمام سود های ما
 که پر نمی شوند
 با تمام کودکی تو
که پر نمی شوند
 با تمام آه های من
تمام سهم های ما
 ئلی دریغ بازوان حس تو
 ولی دریغ روزهای گرم من 
                                    ستاره ها
                                     

|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/06/22 و ساعت |
حالم بهتر شد ولی نه اون طوری ...

سلام بچه ها ...

ایش که حالتون توپ توپ باشه ...

من چند وقتی نبودم امیدوارم منو ببخشید و بتونم جبران کنم...

من الان حالم خیلی خوب نیست ولی به خاطر شماها اومدم که تنها نباشم...

بچه ها تو رو خدا شماها دیگه تنهام نزارین...

به امید اول خدا بعدش شماها ...

خیلی دوستون دارم ....

|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/04/12 و ساعت |
منو ...

 

به تو گفتم نگفتم؟!
به تو گفتم من و عاشق نکن ديوونه ميشم
من و از خونه آواره نکن بی خونه ميشم
خطر کردی نترسيدی من و دلداده کردی
تو کردی هرچی با اين ساکت افتاده کردی
ديگه از کوچه ی من راه برگشتن نداری
منم دوست و منم دشمن کسی جز من نداری
به تو گفتم نگفتم؟!
نگفتم دل من بی اعتباره
اگه عاشق بشه پروا نداره
نميفهمه خطر اين مرغ بی دل
قفس ميشکنه ميره تا ستاره
به تو گفتم نگفتم؟!
به تو گفتم اگه مستم کنی مثل پرنده
ديگه از من نپرس مستی عاشق چون و چنده
چنان دل سوخته ميزنم به اسمت زير آواز
که آوازه ی من راه فرارت و ببنده
به تو گفتم نگفتم؟!
به تو گفتم نگفتم؟؟؟!!!

|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/03/16 و ساعت |
واقعیت زندگی ....

کاش که معشوق ز عاشق طلب جان میکرد

تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی

 

                          *این دیگه رویا نیست یه واقعیته تلخه*

 

نمیدونم تا حالا شده که احساس کنین که یه موجود اضافی تو زندگیه یه نفر هستین

 

نمیدونم براتون تا حالا این مساله پیش اومده که به یه نفر بینهایت دلبستگی داشته

 

باشین و تو رویاها و خیالتون خودتونو در کنار اون تجسم کنین و فکر کنین که هیچکس

 

جز شما و اون نیست.ولی یه دفعه ببینین که ای داد بیداد شما از همون اول هم نفر دوم

 

بودین . واینا همش یه خواب و رویا بود .شما نقش یه یاره ذخیره رو  داشتین که در صورت

 

نیاز به میدون می اومدین ...البته شخص مقابل هم زیاد مقصر نیست این شمایین که باید

 

چشماتون و باز میکردین و از همون روز اول میفهمیدین که یدکی هستین.......................

 

و حالا از این عشقه پر از شور و احساس  چی میمونه ؟

 

هیچی.................................................

 

جز سینه ای سوخته و بدون قلب که قلبشو اون  با خودش برده......برده.......برده...

 

                                 مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد

 

                                 اگر پنهان کنم در دل مغز استخوان سوزد

 

                                 منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن

 

                                 که من کم طالعم ترسم زبختم آسمان سوزد

 

|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/03/13 و ساعت |
وصیت نامه ی من ...
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناساييم به همراه دو قطعه عکس مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بيکار ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

کله مرغ برای سگها يادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.

بجای عکسم روی آگهی ترحيم کارت معافيم رو بزاريد.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم و خواهش ميکنم پشت سرم حرف در نيار يد.

التماس ميکنم کفنم را از يک پارچه مارکدار انتخاب کنيد تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسيده کم نياريم.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه براي آنها هم جا باشد
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/03/13 و ساعت |
دنیای بدبختی ها ...
دنیایی که پشت پنجره ی آرزوهای ماست خیلی بزرگتر از دنیایی است که ما لا به لای دیوارهایش به او می نگریم ، آرزوهای ما ابدیتی است که از موازات آینه ها به خود معنا می گیرد , و من تا جایی که در توان دارم می خواهم
در کوچه پس کوچه های ای کاش ها( ... ) نوای سکوت را چون جیر جیرکی برای چند لحظه ای تیک تاک کنم .
اگر بخواهیم سکوت پشت ای کاش (...) را بشکنیم هرگز نمی توانیم چرا که سکوت رنگی نیست که بخواهیم در قالب کلمات ویا در لابه لای صفحه ای بی جان آن را ترسیم کنیم وهمچنین با این کار از زیبایی و ارزش این واژه کاسته می شود
و باید خودمان در صفحه ی خالی ذهن ، هستی ِ آن را لمس کنیم آری : « سکوت سرشار از ناگفته هاست در این سکوت حقیقت ِ ما نهفته است » حقیقتی که وجودش از اوست و تنها اوست که به آن آگاه است و می تواند به ان رنگ بخشد ... ***
می خواهم برای لحظه ای پلک هایمان را بر هم نهیم و تصور کنیم که هیچ رنگی نیست ، می بینید که هیچ چیز بدون رنگ وجود ندارد بنابراین می توان گفت زندگی رنگ است و این بوم رنگارنگ تنها اثر ِ نقاشی است که در عین حال می تواند هم رنگ داشته باشد و هم بی رنگ باشد ؛ اکنون می توانیم این انعکاس را در وجودمان سر دهیم : « ای کاش زندگی ، رنگی به زیبایی خدا داشت »
ای کاش دنیای اطراف ما را همچون حباب کوچکی می پنداشتیم که هر لحظه ممکن بود با تلنگری ترک بردارد،
آنگاه مطمئنا زندگی به شفافیت و یکرنگی یک حباب جاری می گشت .همه ی ما در این جاده مسافری بیش نیستیم وهنگام سفر تنها یک چیز در ما موج می زند و آن گاه که در گوشه ی جاده در حرکتیم و سر بر بالین شانه هایمان گذارده ایم و همانطور نگاهایمان به افق دور می پیوندد این حس در ما شروع به نواختن می کند : ای کاش به انتهای این جاده نمی رسیدیم ، آری ای کاش دو خط گذار جاده هیچ گاه به هم نمی رسیدند ؛ اما در حین ِ این ای کاش ها رفته رفته ما در ابدیت نگاهایمان ، در آن نقطه ی ابدی جاده محو می شویم .
فکر کنم هر یک از شما پنجره های بی حرکت بین دیوار ها را دیداه اید آنها نیز به افسانه ی ای کاش ها معتقدند ، آنها عاشق پروازند ، هرگاه پرنده ای از بالین آنها به سوی آسمان بر می خیزد ، وجودشان سرشار از پرواز می شود تا جایی که بال هایشان را باز می کنند اما از آن جا که مدت هاست در لابه لای سنگ ها سکوت کرده اند ، نمی توانند .
آنگاه می گویند ای کاش نسیمی بوزد ، آری آنها همیشه در انتظار نسیم اند چرا که در نسیم آرزویشان تحقق می یابد و آنها بالهایشان را آنقدر برهم می کوبند تا از زیر آورها بیرون آیند زیرا با این کار برای لحظه ای خود را آزاد و رها احساس می کنند و به همین قانع اند .
دیگر بهتر است در دنیای لطیف ای کاش ها ، سکوت کنیم چرا که آرزوها تنها در سکوت نمایان می شوند و اکنون می خواهم بگویم :

آرزوهای ما ، لحظه ی پرواز ِ احساس ماست از طاقچه ی نگاهایمان به بالاترین نقطه ی خیال انگیز ِ افکارمان .

آری ، ای کاش ...
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/03/05 و ساعت |
بدترین دلتنگی ...
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/03/02 و ساعت |
آخه تا کی ... ؟؟؟

آخرین نبض قلبم زمانی خواهد تپید که از تنها عشق زندگی ام بنویسم

اما به کجا و به کدامین نشانی؟ نمی دانم ولی با همه ی اینها می خواهم بنویسم از تو می خواهم از تو که

یک باره سکوت قلبم را شکستی و با من حرف زدی

و با نگاهت با من حرف زدی می خواهم از رفتنت بنویسم که وقتی رفتی پر از سکوت و بی اعتنایی بود

اما می خواهم از خودم بگویم که وقتی به عطش دیدارت مبتلا می شدم

اینگار تمام دنیا را به زیباییهایش به من دادند

اما باز ...باز آرزو می کردم کاش پرنده ای بودم و به دیدارت می آمدم .

|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/03/02 و ساعت |
گاه آرزو میکنم ...

گاه آرزو میکنم ، می توانستی چند صباحی چون من باشی ...

 

 

بیندیشی آن چیز که من می اندیشم ؛ ببینی آن چه من می بینم ؛ احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم ؛ دریابی آشفتگی ، ترس ، تحسین و دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم ، همه را یکباره و با هم .

اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی ؛ می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست ، و عجیب آنکه اغلب به تو می اندیشم .

می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای . می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم ، بخندم ، سر خوش باشم و آزاد چون کودکان.

این همه را از تو دارم .

اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی می دیدی آن سپاس و تحسین را . تحسین نه تنها برای آنچه که هستی بلکه برای آنچه که بذل می کنی تا من این باشم . و خواهی دید که تا چند ، این همه را حرمت می دارم.

اما آنچه که بیش از همه به حیرتت وا می دارد ، تمام آن عشقی است که به تو دارم . و آنگاه که این احساس را کردی ، همیشه به یادش خواهی داشت . درک خواهی کرد که گرچه پیوسته نمی توانم ژرفا و شکوه آن را بیان کنم ، اما همواره  در وجود من می جوشد و زنده است.

|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/02/29 و ساعت |
خدایا هیچ وقت تنهام نزار ...

چگونه باور کنم لحظه های بی تو بودن را ، شب و روز دیده ی حسرت بارم بر سنگفرش خیابان می لغزد لحظات دردناک جدایی چون نیشتری بر جان خسته ام فرو می رود چشمانم هر سایه ای را به امید دیدن قامت استواری می بلعد آخر می دانی تو برایم چه مفهومی داری ؟ داستان شیدایی پروانه به گرد شمع را شنیده ای ؟ من آن پروانه پر و بال سوخته بودم که هر دم بر گرد شمع وجودت می گشتم تا پر و بال خویش را بسوزانم و از حرارتت نیرو بگیرم . ای دیدگان حسرت زده به چه می نگرید به راهی که او باز نخواهد گشت ؟ ای افکار پریشان و عصیان زده به چه می اندیشی ؟ به روزهای خوش گذشته یا به غروب قلب بیمارم ؟ ای خوب من ، ای مهربانم آیا شود روزی که تو مسیح وار بر من رخ نمایی و من با عطر نفس های تو زندگی دوباره ای را آغازگر شوم ؟ در اینجا خبر سکوت مرگ چیزی نیست خانه در انزوای سرد خود تو را فریاد می زند نمی دانی چه دلتنگم من در این کویر محنت زده نشان از تو می جویم . بی تو خورشید بر من نمی تابد ، بی تو زندگی سرد است ، بی تو بهاران خزانی بیش نیست ، بی تو گلها نخواهند رویید ، بی تو حتی خورشید هم بر مجمر سینه آسمان نخواهد درخشید ، بی تو پرندگان نیز نخواهند خواند بیا که دستان غم و یخ زده ام نیازمند توست تویی که قلبی به پاکی زلال چشم ساران داری تویی که روح خدایی در تو دمیده است ! اینک بر من طلوع کن ، طلوع کن تا بار دیگر از حرارتت زندگی را از سر گیرم که بی تو من مرده ای بیش نیستم ، بر من طلوع کن تا حیات جاوید یابم و در لحظه لحظه ی عشق تو اشباع شوم !!!

|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/02/14 و ساعت |
چی بگم ...
چی بگم که خیلی تنهام
می دونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه
دیگه دلداری ندارم
دیگه دلداری ندارم

هیچکسی پا نمیزاره به سراچه خیالم هیچکسی نداد جواب این سوال بی جوابم...!
این سوال بی جوابم...! این سوال بی جوابم...!

هر کی اومد دو سه روزی . از دلم بازیچه ای ساخت دل من مثل عروسک ساده بود دل به دلش باخت... ساده بود دل به دلش باخت...
گله و گلایه ای نیست. گله و گلایه ای نیست. بی وفایی رسم عشقه .
بی وفایی رسم عشقه .
عاشقا تنها میمونن...
تنهایی مرامه عشقه..!تنهایی مرامه عشقه..!

چی بگم که خیلی تنهام
می دونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه
دیگه دلداری ندارم...!دیگه دلداری ندارم..!

هیچکسی پا نمیزاره به سراچه خیالم هیچکسی نداد جواب این سوال بی جوابم...!
این سوال بی جوابم ...! این سوال بی جوابم ...!
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/02/14 و ساعت |
زنده به انتظارتم ...
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/02/11 و ساعت |
میدونم بر میگردی ...
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/02/11 و ساعت |
عزیز من سنگ صبور غمهام ...
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/02/11 و ساعت |
شاید خدا نزاشت که از همدیگه جدا بشیم ...
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/02/11 و ساعت |
دوستت دارم عشق من ...
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/02/11 و ساعت |
بگو که شب زیباست ...

چرا تو غمگینی؟

چرا نمی خندی؟

چرا لبانت را

زغصه می بندی؟

چرا ز موج بیم

دل تو طوفانی است

هوای چشمانت

همیشه بارانی است

بگو ٬ بگو٬ اخر

چه غصه ای داری؟

سکوت یعنی مرگ

بگو که بیداری!

بگو تو را دشمن

ز خانه بیرون کرد

به حیله و نیرنگ

دل تو را خون کرد

بگو که این دنیا

برای تو تنگ است

بگو که جرم تو

سیاهی رنگ است

اگر که رنگ تو

سیاه چون شبهاست

سکوت را بشکن

بگو که شب زیباست

بگو که در قلبت

هزار امید است

برای فردا ها

هزار خورشید است

|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/02/10 و ساعت |
چشمای من ...
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/01/31 و ساعت |
تو بیداری و من با در رویای بیداری توام ...

 

 تو را نگاه می کنم

خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
 
بیدار شو
 
با قلب و سر رنگین خود
 
بد شگونی شب را بگیر
 
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
 
زورق ها در آب های کم عمقند...
 
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
 
جهان این گونه آغاز می شود:
 
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
 
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
 
وخواب را فرا می خوانی)
 
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
 
تنم بی تاب تعقیب توست!
 
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
 
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
 
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!
|+| نوشته شده توسط ..:: نويد ::.. در 87/01/28 و ساعت |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ